حكيم ابوالقاسم فردوسى

382

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

را گفت : پادشاها ، نبرد با تيغ و سنان كار مردان سپاهى نيست ، اگر فرمايى از اسب فرود آييم ، و به كشتى با هم درآويزيم . كىخسرو انديشهء پُر فسون شيده را دريافت ، اما به كشتى گرفتن رضا داد . هر دو از اسب فرود آمدند ، و در هم آويختند . پس از مدتى كشش و كوشش كىخسرو به دست چپ گردن و با دست راست پشت شيده را چنان فشرد كه مهره‌هاى پشتش شكست . سپس تيز با تيغ تيز پهلو و دل او را دريد ، و چون به جاى خود بازگشت فرمود شيده خال من است ، پس از مرگش بر او مهربانى كنيد سرش را با مشك و گلاب و تنش را با كافور بشوييد ، و دخمه‌اى با شكوه براى او بر پا داريد . رزم دو سپاه به انبوه از سوى ديگر چون افراسياب از كشته شدن شيده آگاه شد از جهان نااُميد گشت از سرِ درد و حسرت موى سرش را كه چون كافور سپيد بود ، كند ، خاك بر سر افشاند و سپاهيان را برانگيخت تا به انبوه بر ايرانيان حمله برند . از هر دو سو سپاهيان به هم تاختند . پيگارى سخت درگرفت . ايرانيان پيروز شدند . شهريار پس از اين كه همهء رزمندگان را ستود به شكرانهء اين پيروزى يزدان دادگر را نيايش كرد ، و بماليد رخ را بر آن تيره خاك * چنين گفت كاى داور داد و پاك تو دانى كز او من ستم ديده‌ام * بسى روز بد را پسنديده‌ام گريختن افراسياب چون شب در رسيد افراسياب از بيم حملهء ديگر سپاهيان ايران عزم گريز و بازگشتن به كشور خويش كرد . از اين رو به لشكريانش گفت : چون من نيم شب از رود جيحون بگذرم شما همه به دنبالم در حركت آييد ، و درنگ نكنيد . شاه توران و سپاهيانش در تاريكى شب گريختند ، و طلايه‌داران ايران چون سحرگاه ميدان كارزار را از دشمن خالى ديدند و دانستند كه افراسياب و سپاهيانش گريخته‌اند به خسرو خبر بردند . شاه بدين مژده